|
سطرهای سفید سفید کمرنگ
|
من لالتر از اونی شده م که بتونم در این مورد حرفی بزنم ...
یعنی دلم میخواد خیلی چیزها بگم اما فکرمی کنم هرچی بگم کمه و همین باعث میشه لال شم . اما حس کنم دارم خفه میشم و باید بگم ... فقط یه چی میگم به شاهین نجفی :
خدا لعنتت کنه دل غریب الغربا رو شکستی ... خدا روز قیامت غریبت کنه به حق اشکای زائرایی که به اون گنبد زل زدن و زار ... خدا کمرت رو بشکنه که دل امامم رو ...
* بیشتر از همیشه دلم میخواد برم مشهد ... * اگر کسی نمیدونه شاهین نجفی چه غ ل ط ی کرده میتونه تو نت سرچ کنه و خیلی زود جواب تلخش رو پیدا کنه ... [ 91/02/25 ] [ 23:26 ] [ سفید کمرنگ ]
[ ]
وقتی با خودم ، شاعر یا نویسنده ی جدیدی را کشف می کنم ، حس خیلی خوبی است . یعنی با خودم فکر می کنم «آخ جون ! یه نویسنده ی دیگه ! یه شاعر جدید ! یکی دیگه ! یکی دیگه ! ـ این رو با اون تبلیغ روغن سرخ کردنی اشتباه نگیرید ! - » یک احمد محمود دیگر ، یک محمد علی بهمنی دیگر ، که هنوز قدم های اولش را میزند و حتی مثل مادرها میشود ذوق زمین خوردن هایشان و "آخ" گفتنهایشان را کرد ! من «سعید بردستانی» را پیش از این نخوانده بودم . و حقیتقش فکر می کنم بخش زیادی از اعتقادی که الآن به قلمش دارم ، به حسن انتخابش در چینش داستان ها در کتابش برگردد . اولین داستان مجموعه ی «هیچ» ، داستان دخیل بر دستار شروه است که به نظر من زیباترین و قوی ترین داستان مجموعه است . نمی دانم تا به حال چندبار خوانده امش (به خصوص بخش هایی را که زیرشان خط کشیده ام !) اما هربار خوانده ام ، تصویرهای فیلم کوتاه ذهنم از این داستان ، دقیقتر شده و رنگهایش بیشتر جان گرفته اند . به شما هم لااقل دو بار خواندنش را پیشنهاد می کنم . به آن ها هم که حوصله ی دوبار خواندنش را ندارند ، شمرده و آهسته خواندنش را . دخیل بر دستار شروه باعث شد من از بقیه ی داستان های این مجموعه هم همین انتظار را پیدا کنم . که برآورده نشد و طبیعی هم هست . بین همه ی داستان های یک کتاب ، یکی است که پادشاهی می کند ! اما نکته ی خیلی خوبی که در همه ی داستان های سعید بردستانی بود ، یک دست بودن و بومی بودن فضاهای آن ها بود . اکثر (اگر نگویم همه ) داستان ها در فضای جنوب روایت می شوند و هوایشان حقیقتا گرم است . این که نویسنده ها فضای خودشان را داستان کنند ، یک چیزی است درمایه های همان که شاعرها باید خودشان را بسرایند . قلم سعید بردستانی قوی ست و کوه مطالعه ای پشت باریکه ی قلمش پیداست و سیاه مشق هایی که او را به این قلم توانا رسانده است . دخیل بر دستار شروه در ادامه ی سطر نشسته است .
* اسم یکی از داستان های این مجموعه «تشنه ی چای» است ! چقدر دلم میخواست آن را هم برایتان دم کنم ! * دست (بال) پرستو درد نکند برای هدیه دادن این کتاب ! برچسبها: داستان کوتاه, سعید بردستانی, هیچ, دخیل بر دستار شروه ادامه سطر [ 91/02/18 ] [ 22:0 ] [ سفید کمرنگ ]
[ ]
به دوستانی که دغدغه ی کتابهای نخوانده ی تلنبار شده را دارند ، پیشنهاد می کنم ۳-۴ کتاب «کم حجم و ساده» را در اولویت بگذارید . ( با تند و تند خواندنشان آن چنان حظی به آدم دست می دهد که گمان می کند می تواند یک کتاب ۱۸۵۳ صفحه ای را یک روزه بخواند ! ) و بعد از آنها شروع به خواندن کتابهای جدی تر و سنگین تر کنید .
چند روز پیش که رفته بودم بخشی از عیدیهای نازنینم را در کتابفروشی خرج کنم ، یک کتاب درمورد نشانه شناسی خریدم . تازه میخواستم شروع به دانستن درمورد این علم کنم و نگاهی که به حجم کمتر از ۶۰ صفحه ایش انداختم ، گفتم "خب ! به به ! چه شروع مناسبی ! چه کتاب مقدماتی و ساده ای ! " اما وقتی کتاب را به استادم نشان دادم گفتند "کتاب خیلی سنگینی است و اگر الان این کتاب را بخوانید ، برای همیشه از این مبحث زده می شوید . قبلش باید ۳-۴ کتاب دیگر بخوانید و ... " خلاصه کتاب را در گوشه ای از کتابخانه گذاشته ام برای روزی که فهمم به آن قد بدهد . ( که فکرنمی کنم به این زودی ها باشد ! ) واقعا که چه خوش گفته اند قدیمی ها فلفل نبین چه ریزه ... ! می دانم می خواهم «او نویسی» را معرفی کنم ! یک چیز دیگر هم بگویم ! آن روز یک مجموعه داستان هم خریدم ۸۰۰ تومان ! باورتان می شود ؟! البته سال چاپش ۸۴ بود . ولی هنوز همچین کتابهایی در کتابفروشی ها پیدا می شود . خریدنشان خیلی خوش میگذرد ! حتی بیشتر از خواندنشان ! خب ، او نویسی : این کتابهای «سپیده باوران» دقت کرده اید چقدر طراحی جلد زیبایی دارند ؟! با این که همه یک مدل کلی دارند ، متناسب با عنوان هر کتاب ، تنوع و زیبایی خاصی دارند . تا جایی هم که من کتاب های سپیده باوران را نگاه کردم ، طراح جلدشان «پریسا تشکری» است . ( یک لبخند ملیح به همه ی خانم ها ! ) «او نویسی» یک مجموعه رباعی آیینی است که اکثر شعرهایش با موضوع انتظار و چندتای دیگر عاشورایی است . من تا قبل از رسیدن به رباعی های عاشورایی گمان کردم منظور از «او» در عنوان کتاب ، حضرت مهدی(عج) است . اما بعد نفهمیدم باید چه فکری بکنم ! به هرحال کار قشنگی کرده جلیل صفربیگی . آهان ! تا حالا نگفته بودم اسم شاعرش این است ! جلیل صفربیگی ! اولین بار کتاب «واران» را از او خواندم که گزیده اشعارش در انتشارات تکا بود . شاید اولین کسی بود که میدیدم در تمام قالبهایی که شعر گفته ، عالی است . غزلهای فوق العاده ، سپیدهای دلچسب ، رباعی ها و دوبیتی های خلاقانه . او خیلی ساده و راحت شعر می گوید . نه با شعر و نه با قلم و کاغذ رودربایستی ندارد و چیزی که در شعرهایش است ، خودِ خودش است . ( به نظر من خیلی ها در شعرشان خودشان نیستند و شعرشان ، شعر خودشان نیست . کاش می توانستم بیشتر توضیح بدهم . ) از وقتی هم فهمیدم جلیل صفربیگی معلم است ، علاقه ام به شعرهایش بیشتر شده ! خلاصه ! رباعی های او ساده و صمیمی و خالصانه است . او واقعا جلیل صفربیگی را می سراید . امیدوارم همیشه موفق باشد . بعضی از رباعی های «او نویسی» را در ادامه ی سطر بخوانید . برچسبها: رباعی, اونویسی, جلیل صفربیگی ادامه سطر [ 91/02/07 ] [ 14:0 ] [ سفید کمرنگ ]
[ ]
یک ماهی از خواندنش می گذرد و خیلی دقیق یادم نیست فراز و فرودهای شعر محمدرضا طاهری را . تنها یادم است از بیشتر غزلهایش لذت بردم و آن ها را یادداشت کردم . شاید چون من خیلی حواسپرتم ، بهتر باشد کمی از صحبت های خود محمدرضا طاهری را درباره ی مجموعه غزل «سرفه های گرامافون» بخوانید :
« سرفه های گرامافون شامل 39 غزل است که این تعداد از بین بیش از 100 غزل انتخاب شده است . همه ی این 100 غزل در همین چند سال اخیر سروده شدند که نگاهی جدی به شعر داشتم... هرچند واقعا نمیدانم از چه وقت نگاهم به شعر جدی شد و حتا اصلا نمی توانم به یقین بگویم که همین حالا هم نگاهی کاملا جدی به شعر دارم یا نه... اما به هر حال گمان می کنم اولین جرقه های جدی شدنم در شعر بین سال های 83 - 84 زده شد و قدیمی ترین شعر این مجموعه هم برمی گردد به اسفندماه 84 که البته تعداد شعر هایی که از آن سال ها برای مجموعه انتخاب کرده ام بسیار کم است و بیشتر کارها مربوط می شود به همین یکی دو سال اخیر... » راستی این را هم می دانم که محمد رضا طاهری در چهارمین جشنواره شعر فجر، شاعر شایسته ی تقدیر در بخش شعر سنتی شد . این هم وبلاگ محمد رضا طاهری : دریای گوشه گیر در ادامه ی سطر بعضی از غزلها و بیت های این مجموعه را که به نظر من زیباتر بوده اند می توانید بخوانید . برچسبها: غزل, سرفه های گرامافون, محمدرضا طاهری ادامه سطر [ 91/01/28 ] [ 20:37 ] [ سفید کمرنگ ]
[ ]
یکی از عیدی هایم بود ! چه بچه ی خوبی شدم کتاب هایم را زود زود میخوانم ! (اصلا هم به خاطر این نیست که هر صفحه هم یک رباعی بیشتر نیست و کلا ۵۶ صفحه ست !)
از میلاد عرفان پور یک مجموعه رباعی دیگر خوانده بودم به اسم «پاد شهر» . به نظرم آن یکی رباعی های بکرتر و زیباتری داشت . اما حالا چه کار به آن داریم ؟! مجموعه رباعی جشن فراموشی ها ، مثل اسمش زیباست و خلاقانه . درمورد قالب رباعی چیز زیادی نمی دانم . اما به نظرم رسید خوبی و شاید هم خصوصیت این قالب این است که محتوای خاصی را نمی طلبد . هم محتوای عاشقانه ، هم اجتماعی ، هم مذهبی و ... را میتوان با رباعی سرود . همان کاری که میلاد عرفان پور کرده است و اگر دوست داشتید در ادامه ی سطر تنوع رباعی هایش را ببینید . دکتر شمیسا می گوید یکی از مشکلاتی که در سبک هندی پیدا شده بود افراط در مضمون یابی و سرودن تک بیت های ارسال المثلی بود . آن قدر که گاهی شاعران مصراع مشبه به را پیدا می کردند و برایش دنبال مصراع مشبه می گشتند !! به نظرم در رباعی هم پیش می آید که گاهی شاعر مصراع آخر را پیدا کند و دنبال سه مصراع دیگر بگردد . فقط حدس زدم شاید علت ضعیف بودن و ارتباط نداشتن بین بیت اول و دوم در بعضی رباعی های میلاد عرفان پور این چنین دلیلی داشته باشند . بعضی دیگر از رباعی های او کمی شکل شعارگونه گرفته و حرفی را که باید در دل شعر نهان باشد داد می زنند . مثلا : در سجده هنوز با تو سرسنگین ایم دلبسته ی این زندگی رنگین ایم
دیوار وضوخانه پر از آیینه ست این است که در نماز هم خودبین ایم که با وجود خلاقیت و نگاه تازه ای که در آن است ، به علت شعاری بودنش به دل من ننشست . نه از لبه ی تیغ شما می ترسیم نه از قدر و نه از قضا می ترسیم
ماییم و دلی تنگ به دیدار خدا کی از دل تنگ قبرها می ترسیم اما این ها که گفتم ۳۰ درصد رباعی های این کتاب بود . امثال ۷۰ درصد دیگرش را در ادامه ی سطر بخوانید . برچسبها: رباعی, جشن فراموشی ها, میلاد عرفان پور ادامه سطر [ 91/01/22 ] [ 23:32 ] [ سفید کمرنگ ]
[ ]
تمام تلاشم را می کنم که به خصوص همین اول پست به این نکته اشاره نکنم که در نمایشگاه کتاب چقدر به جان خانم عسگرنجاد غر زدم که این کتاب را نخر ! و خدای نکرده یک وقت نگویم وقتی کتاب را خواند گفت راست گفتی ، کاش نخریده بودمش ! بالاخره این شاعرهای نوپا باید از یک جایی شروع کنند و درست نیست با همان کتاب(های) اول پنبه ی شان را زد و اشکالاتشان را رو کرد . اصلا اخلاقی نیست .
«هنر رسانه ی اردیبهشت» همان غرفه ای بود که من و دوستم در آن مشغول بعضی مباحثات بودیم ! اما جدا از این صبحت ها ، دوست من کار خیلی درستی کرد که این کتاب را خرید . مثل من آدم خودخواه و خسیس و منفعت طلبی نبود که از خرید هرکتاب فقط به فکر لذت شخصی خودش باشد . به این فکر کرد که یک شاعر جوان در این غرفه نشسته و با ذوق کتاب جدید و شاید هم اولین کتابش را به مخاطبان معرفی می کند و با این که با یک تورق کوتاه فهمید شاید تعداد زیادی غزل دندان گیر ( شاید هم دل گیر ) در این کتاب پیدا نکند آن را خرید تا از شاعر جوان حمایت کرده باشد و امیدوارش . مثل همان کاری که استاد ما موقع خرید نشریه ی ادبی مان کرد . یک نشریه ی ۲۵۰ تومانی را ۲۰۰۰ تومان خرید . ( چه انسان های فرهیخته و با شخصیتی پیدا میشوند به خدا ! ) این است که از خانم عسگرنجاد یاد بگیرید ! یعنی بگیریم ! شاعری که غزل های ضعیفی دارد ، قرار نیست همیشه ضعیف بماند . وقتی حتی ۲-۳ غزل خوب بشود در کتابش پیدا کرد ، یعنی پتانسیل یک شاعر خوب شدن در او پیدا شده است . مثل سید احمد حسینی که با وجود همه ی این غیبت ها که از او کردم ، چند غزل و بیت خوب و دوست داشتنی در کتابش خواندم که دوست دارم شما هم بخوانید . در ادامه ی سطر منتظرند . برچسبها: غزل, چسبی به نام زخم, سید احمد حسینی ادامه سطر [ 91/01/15 ] [ 16:27 ] [ سفید کمرنگ ]
[ ]
این کتاب را نمی خواهم معرفی کنم ! چون معرف حضور همه هست . من خیلی دیر خواندمش . استاد خوبم از سال های دبیرستان توصیه اش می کرد و من امروز خواندمش . اما دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است ! کتاب کودک خواندن خیلی حس جالبی دارد ! امتحان کرده اید ؟! واقعا مزه ی کودکی می دهد لحظه هایی که نگاهت بین سطرها می لغزد . گاهی هم باید خودت را به - بلانسبت همه ی شما عزیزان - به نفهمی بزنی تا گیر ندهی به پیرنگ قصه ! اما همین سادگی که مجبور می شوی خودت را دچارش کنی خیلی مزه میدهد ! به برکت یکی از دوستان این چند وقت چند تا کتاب کودک خواندم . به خصوص کتاب های رولد دال ! البته روی آن ها خیلی نقد دارم ! به هیچ عنوان هرکتابی از رولد دال را به دست کودک معصومتان ندهید ! بعضی هایشان برای روح لطیف کودک سممممم است ! حالا نه این که ماهی سیاه کوچولو را کتاب کودک بدانم ! اتفاقا این هم مثل" شازده کوچولو" و "جاناتان مرغ دریایی" از آن کتاب هاست که همه ی بزرگترها باید یواشکی آن را بخوانند و در نقاشی هایش غرق شوند ! آن چه برایم در ماهی سیاه کوچولو خیلی قشنگ بود ، این بود : اولین سطرهای کتاب را این طور می خوانیم که : "شب چله بود . ته دریا ماهی پیر ، دوازده هزارتا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آن ها قصه می گفت " و داستان شروع میشود . و آخرین سطرهای کتاب ، بعد از این که ما از جویبار تا دریا با ماهی سیاه کوچولو همراه میشویم ، میخوانیم که : "یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو ، شب به خیر گفتند و رفتند خوابیدند . مادربزرگ هم خوابش برد . اما ماهی سرخ کوچولویی هرکار کرد خوابش نبرد . شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود ... " شرط می بندم ( به نیت هدیه !!! ) هیچ کسی ممکن نیست این سطر آخر را بخواند و کتاب را با لبخند نبندد !
برچسبها: ماهی سیاه کوچولو [ 91/01/13 ] [ 1:36 ] [ سفید کمرنگ ]
[ ]
امروز آخرین روز سال ۹۰ است
.
دلم برای این سال ها که عمرشان فقط یک سال است میسوزد . وقتی می آیند ، همه خوشحال هستند و آمدنشان را به هم تبریک می گویند . اما یک سال بعد ، مردم همه منتظر سال بعدند و دلشان می خواهد سالی که در آن هستند زودتر بگذرند ... سال جدید می آید و کهنه می شود و می رود . ما هم مثل سال ها هستیم . موقعی که به دنیا می آییم همه بابت آمدنمان تبریک می گویند . اما همین که سال های بیشتری را از خدا عمر میگیریم ، دیگر آن قدر تکراری می شویم که اگر هم نباشیم کک کسی ... دم عیدی حرفهای قشنگی نمی زنم ... ببخشید خلاصه این که ما هم مثل سال ها هستیم : موقت ، گذرا و اسمی هم رویمان است .
سال جدید مبارک تا آخرین روزش . تا خود ۲۹ اسفند ۹۱ سالتان مبارک . [ 90/12/29 ] [ 17:47 ] [ سفید کمرنگ ]
[ ]
|